
بعد از فوت پدربزرگ در خانه کوچک اما پرخاطره او سالهای سال تنها زندگی کرد.
این اواخر در شهر دیگری بستری بود و همان جا در غربت به خاکش سپردند.
مادر می گفت : "آخر سالی رفته بودم سر مزار مادر بزرگ، دیدم شسته و پاکیزه است؛ متعجب شدم و کنجکاو که کار کیست ... بعدا شنیدم که صاحب قبر کناری به خواب بازماندگانش آمده و گفته که نمی دانید همسایه ام چه خانم خوب و مومنی است، برایش احسان کنید."
با خودم فکر می کنم که در تمام این سالها با خود خدا همنشین بوده است.
برچسب: مادر بزرگ,مادر بزرگ روحت شاد,مادر بزرگ به انگلیسی,مادربزرگ رفت,مادر بزرگ اسمیت,مادر بزرگه,مادربزرگ میگفت,مادر بزرگ انشا,مادربزرگ حضرت زینب,مادر بزرگ من,
نویسنده: کیان کاظمی