
با آنکه خسته بودم خوابم نمی برد. فکر امانم نمی داد. مادر رختخواب ما را روی پشت بام انداخته بود و جیرجیرک ها یک بند برایمان لالایی می خواندند. چشمهای پدر هم هنوز باز بود و به آسمان نگاه می کرد. شاید او هم به پیرمرد فکر میکرد که جایش توی دعای کمیل خیلی خالی بود. چهار روزی می شد که کسی از حاجی نُقلی خبر نداشت.حاجی نقلی اسمی بود که بچه ها رویش گذاشته بودند؛ نه بخاطر قد و قامت کوتاهش، بس که توی مشت آنها نقل بیدمشک و آجیل ریخته بود. با همین کارها خیلی از ماها را بابست مسجد کرده بود. دو سه سال قبل تر که حوصله سرو کله زدن با ما را داشت، قرآن درسمان می داد. معلم بازنشسته بود و زن و بچه هم نداشت؛ یعنی داشت اما زنش سر زا رفته بود و پسرش را می گفتند توی زندان خودکشی کرده. راست و دروغش را نمی دانم ولی می گفتند موردش سیاسی بوده و با یک چمدان اعلامیه گیرش انداخته اند.
پیرمرد که می گویم چون سر وریشش سفید بود، و الا چارستون بدنش سالم بود و ورزش می کرد. دلش هم که تا بخواهید جوان بود و با همه می جوشید. وضع مالی اش بد نبود و تا می توانست، نمی گذاشت کسی در محل لنگ پول بماند؛ اگر هم خودش نداشت از کسی برایشان قرض می کرد. دست خیلی از جوان ها را توی دست هم گذاشته بود و خیلی دعوا ها را ریش سفیدی کرده بود. شام شب عاشورای مسجد را هم او می داد. می گفتند توی قاضی آباد کلی باغ بادام و سیب و زرد آلو دارد.
با آنکه مسجد ضبط و بلندگو داشت، هر صبح جمعه از مناره بالا می رفت و با صدای گرم و دلنشینش اذان می گفت. تابستان و زمستان برایش فرقی نمی کرد، هر هفته همین کارش بود. پدر می گفت: " بیست و شش سال است که حاجی به نذرش عمل می کند."
در این چهار روز همه جا حرف از او بود . در شهر پیچیده بود که پاشیدن قیر به صورت مجسمه اعلی حضرت کار حاجی بوده و مامورها در به در پی اش می گردند. مردم می گفتند حکمش بی برو برگرد اعدام است.
حالا دیگر صدای خروپف پدر هم به ارکستر جیرجیرکها اضافه شده بود و من همچنان به حاجی فکر می کردم، به حاجی و به کیفی که برای حفظ عم جزء به من جایزه داده بود. به گمانم توی فکر همین کیف بودم که بالاخره خوابم برد.
صبح با صدای سراسیمه پدر از خواب پریدم که می گفت: " می شنوی علی؟". چشم هایم از تعجب گرد شده بود. صدا صدای خودش بود، حاجی نُقلی را می گویم؛ با همان متانت و شمردگی همیشگی داشت اذان می گفت. پدر همانطور که داشت با عجله پیرهنش را می پوشید، رفت طرف نردبان. من هم از جا پریدم...
با هم دویدیم سمت مسجد. همسایه ها هم یکی یکی بیرون می آمدند و بی اختیار می دویدند. وقتی رسیدیم مامورها اسلحه بدست، دور تا دور مناره را محاصره کرده بودند.
لینک این مطلب در سایت حوزه هنری استان البرز
برچسب:
نویسنده: کیان کاظمی