
وقتی مرد، از دار دنیا چیزی نداشت جز یک بقچه لباس و چند بشقاب و استکان. بعد از فوت پدربزرگ در خانه کوچک اما پرخاطره او سالهای سال تنها زندگی کرد. این اواخر در شهر دیگری بستری بود و همان جا در غربت به خاکش سپردند. مادر می گفت : "آخر سالی رفته بودم سر مزار مادر بزرگ، دیدم شسته و پاکیزه است؛ متعجب شدم و کنجکاو که کار کیست ... بعدا شنیدم که صاحب قبر کناری به خواب بازماندگانش آمده و گفته که نمی دانید همسایه ام چه خانم خوب و مومنی است، برایش احسان کنید." با خودم فکر می کنم که در تمام این سالها با خود خدا همنشین بوده است. ...
ادامه مطلب
با آنکهخسته بودم خوابم نمی برد. فکر امانم نمی داد. مادر رختخواب ما را روی پشت بام انداخته بود و جیرجیرک ها یک بند برایمان لالایی می خواندند. چشمهای پدر هم هنوز باز بود و به آسمان نگاه می کرد. شاید او هم به پیرمرد فکر میکرد که جایش توی دعای کمیل خیلی خالی بود. چهار روزی می شد که کسی از حاجی نُقلی خبر نداشت.حاجی نقلی اسمی بود که بچه ها رویش گذاشته بودند؛ نه بخاطر قد و قامت کوتاهش، بس که توی مشت آنها نقل بیدمشک و آجیل ریخته بود. با همین کارها خیلی از ماها را بابست مسجد کرده بود. دو سه سال قبل تر که حوصله سرو کله زدن با ما را داشت، قرآن درسمان می داد. معلم بازن...
ادامه مطلب
شب به شب قرص دل من رو به نقصان می نهدتا تو ماه چهره را در پرده پنهان کرده ای ...
ادامه مطلب